Monday, November 8, 2010

صفیر

طبیبان را ز بالینم برانید
مرا از دست اينان وا رھانید
به گوشم جاي اين آيات افسوس
سرود زندگاني را بخوانید
دل من چون پرستوي بھاري است
ازين صحرا به آن صحرا فراري است
شكیب او ھمه در پي شكیبي است
قرار او ھمه در بي قراري است
دل عاشق گريبان پاره خوشتر
به كوي دلیران آواره خوشتر
غم دل با ھمه بیچارگي ھا
از اين غم ھا كه دارد چاره خوشتر
دلم يك لحظه در يك جا نماندست
مرا دنبال خود ھر سو كشاندست
به ھر لبخند شیرين دل سپردست
براي ھر نگاھي نغمه خواندست
ھنوزم چشم دل دنبال فرداست
ھنوزم سینه لبريز تمناست
ھنوز اين جان بر لب مانده ام را
در اين بي آرزويي آرزوھاست
اگر ھستي زند ھر لحظه تیرم
وگر از عرش برخیزد صفیرم
دل از اين عمر شیرين برنگیرم
به اين زودي نمي خواھم بمیرم

Monday, November 1, 2010

سرودي در بھار

سرودي در بھار

پرستوھاي شب پرواز كردند
قناري ھا سرودي ساز كردند
سحرخیزان شھر روشنايي
ھمه دروازه ھا را باز كردند
شقايق ھا سر از بستر كشیدند
شراب صبحدم را سركشیدند
كبوترھاي زرين بال خورشید
به سوي آسمان ھا پر كشیدند
عروس گل سر و رويي بیاراست
خروش بلبلان از باغ برخاست
مرا بال اين سبكبالان سرمست
سحرگاھان زھر گفتگوھاست
خدا را بلبلان تنھا مخوانید
مرا ھم يك نفساز خود بدانید
ھزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنويداز خود مرانید
شما دانید و من كاين ناله از چیست
چھدردست اين كه در ھر سینه اي نیست
ندانم آنكه سرشار از غم عشق
جدايي را تحمل مي كند كیست
مرا نازنین از ياد برده
به آغوش فراموشي سپرده
امیدم خفته اندوھم شكفته
دلم مرده تن و جانم فسرده
اگر من لاله اي بودم به باغي
نسیمي مي گرفت از من سراغي
دريغا لاله اين شوره زارم
ندارم ھمدمي جز درد و داغي
دل من جام لبريز از صفا بود
ازين دلھا ازين دلھا جدا بود
شكستندش به خودخواھي شكستند
خطا بود آن محبت ھا خطا بود
خدا را بلبلان تنھا مخوانید
مرا ھم يك نفساز خود بدانید
ھزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنويد از خود مرانید

Saturday, October 30, 2010

ستاره كور

ستاره كور

ناتوان گذشته ام ز كوچه ھا
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون كلاغ خسته اي در اين غروب
مي برم به آِشيان خود پناه
در گريز ازين زمان بي گذشت
در فغان از اين ملال بي زوال
رانده از بھشت عشق و آرزو
مانده ام ھمه غم و ھمه خیال
سر نھاده چون اسیر خسته جان
در كمند روزگار بدسرشت
رو نھفته چون ستارگان كور
در غبار كھكشان سرنوشت
مي روم ز ديده ھا نھان شوم
مي روم كه گريه در نھان كنم
يا مرا جدايي تو مي كشد
يا ترا دوباره مھربان كنم
اين زمان نشسته بي تو با خدا
آنكه با تو بود و با خدا نبود
مي كند ھواي گريه ھاي تلخ
آن كه خنده از لبش جدا نبود
بي تو من كجا روم كجا روم
ھستي من از تو مانده يادگار
من به پاي خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود كنم فرار
تا لبم دگر نفسنمي رسد
ناله ام به گوش كسنمي رسد
مي رسي به كام دل كه بشنوي
ناله اي از ين قفسنمي رسد

Saturday, July 17, 2010

اي امید نا امیدي ھاي من

اي امید نا امیدي ھاي من

بر تن خورشید مي پیچد به ناز
چادر نیلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پھناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان ھاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرھا باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گیرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ھا
تیرگي سر مي شكد از بام و در
شھر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مھتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نیمه شب ابري به پھناي سپھر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پیر
شاعري مي ماند و شامي سیاه
دردل تاريك اين شب ھاي سرد
اي امید نا امیدي ھاي من
برق چشمان تو ھمچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من

Wednesday, July 14, 2010

ھمواره تويي

ھمواره تويي

شب ھا كه سكوت است و سكوت است و سیاھي
آواي تو مي خواندم از لابتناھي
آواي تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ھا كه سكوت است و سكوت است و سیاھي
امواج نواي تو به من مي رسد از دور
دريايي و من تشنه مھر تو چو ماھي
وين شعله كه با ھر نفسم مي جھد از جان
خوش مي دھد از گرمي اين شوق گواھي
ديدار تو گر صبح ابد ھم دھدم دست
من سرخوشم از لذت اين چشم به راھي
اي عشق تو را دارم و داراي جھانم
ھمواره تويي ھرچه تو گويي و تو خواھي

اسیر

اسیر

جان مي دھم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نمیكنم
افسوس بر دو روزه ھستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي كنم
با تازيانه ھاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختیم نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگیش نام كرده است
بیمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زھر غم نريخت شرابي به جام من
گر به من تنگناي ملال آور حیات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از كرشمه ھستي نگاه را
ھر صبح و شام چھره نھان میكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت
من راه آشیان خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه راحت رھا مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمي دگر بزن كه نیفتاده ام ھنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
اي سرنوشت ھستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشین كه دست مرگ ز بندم رھا كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را