Monday, November 1, 2010

سرودي در بھار

سرودي در بھار

پرستوھاي شب پرواز كردند
قناري ھا سرودي ساز كردند
سحرخیزان شھر روشنايي
ھمه دروازه ھا را باز كردند
شقايق ھا سر از بستر كشیدند
شراب صبحدم را سركشیدند
كبوترھاي زرين بال خورشید
به سوي آسمان ھا پر كشیدند
عروس گل سر و رويي بیاراست
خروش بلبلان از باغ برخاست
مرا بال اين سبكبالان سرمست
سحرگاھان زھر گفتگوھاست
خدا را بلبلان تنھا مخوانید
مرا ھم يك نفساز خود بدانید
ھزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنويداز خود مرانید
شما دانید و من كاين ناله از چیست
چھدردست اين كه در ھر سینه اي نیست
ندانم آنكه سرشار از غم عشق
جدايي را تحمل مي كند كیست
مرا نازنین از ياد برده
به آغوش فراموشي سپرده
امیدم خفته اندوھم شكفته
دلم مرده تن و جانم فسرده
اگر من لاله اي بودم به باغي
نسیمي مي گرفت از من سراغي
دريغا لاله اين شوره زارم
ندارم ھمدمي جز درد و داغي
دل من جام لبريز از صفا بود
ازين دلھا ازين دلھا جدا بود
شكستندش به خودخواھي شكستند
خطا بود آن محبت ھا خطا بود
خدا را بلبلان تنھا مخوانید
مرا ھم يك نفساز خود بدانید
ھزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنويد از خود مرانید

No comments:

Post a Comment