Wednesday, July 14, 2010

اسیر

اسیر

جان مي دھم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نمیكنم
افسوس بر دو روزه ھستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي كنم
با تازيانه ھاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختیم نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگیش نام كرده است
بیمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زھر غم نريخت شرابي به جام من
گر به من تنگناي ملال آور حیات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از كرشمه ھستي نگاه را
ھر صبح و شام چھره نھان میكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت
من راه آشیان خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه راحت رھا مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمي دگر بزن كه نیفتاده ام ھنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
اي سرنوشت ھستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشین كه دست مرگ ز بندم رھا كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را

No comments:

Post a Comment